Posted On: October 14th 2026, 09:10 pm
۱۴۰۵/۰۷/۲۲
🪽🤍
روز دویست و سی
هوا هنوز خیلی گرمه و داریم به پایان مهر نزدیک میشیم.
این روزا بیشتر ساعتها تو اتاق نقاشی میمونم و تو رنگها چرخ میزنم ولی انگار از بار این روزا کم نمیکنه.
ساعت ۱۰ صبح، ۶ عصر، ۴ صبح..
ساعت رهایی رو هنوز پیدا نکردم و هر روزی که از عمرم میگذره انگار خیلی هم مهم نیست.
همه چیز عادی و معمولیه.
کلمه معمولی رو از کسی یاد گرفتم که وقتی ازش استفاده میکرد عصبانی میشدم چون اون موقع فکر میکردم نباید معمولی باشه.معمولی بودن بد و معمولیه و قرار نیست بهش تن بدی چرا هی تکرارش میکنی.
ولی انگار خیلی هم استفاده از این کلمه مهم نبود..همینه دیگه..یه روز شمار معمولی گرم و پر هیاهو که تو شلوغیش صدای بوق ممتد سکوتش قطع نمیشه.
الان درست سیو شیش سال و دو ماه و بیست و یک روز از تصمیم عجولانهم برای اومدن به زمین میگذره.
بدون جمع کردن وسایل مورد نیاز، بدون برنامه ریزی، کاملا عریان و احتمالا با یه خرس کوچیک سبز با چشمای قهوهای.
خرسی که از وقتی یادمه داشتمش و این روزا شبا باهام میاد تو تخت و خیلی هم برام مهم نیست که زشت باشه با عروسکی که اندازه کف دستمه بخوابم.
فکر میکردم اگه یه روزی ۳۶ ساله باشم خیلی خانمم.
بزرگ شدم و کارای زنونه میکنم.احتمالا دو تا بچه دارم و براشون آشپزی میکنم و دیگه بزرگسال محسوب میشم.اینطوری نشد.نمیدونم همه زنها همین حس رو دارن یا نه ولی من هنوز در بهترین حالت تو ذهنم بیست و دو سالمه.هنوز فکر میکنم کوچیکم و به این که چی میپوشم و کجا میرم و چی قراره بشه فکر نمیکنم.هنوز وقتی غمگینم با عروسکم میرم تو تخت و گاهی وسط روز چشمام خیس میشه.هنوزم دلم راحت میشکنه و هنوزم نمیدونم قراره روزای روبهروم رو چطوری بگذرونم.
یه روزایی مثل کوه محکم و قویم و فکر میکنم جهان تو دستای من کوچیکه.یه روزایی به اندازه بالهای پروانه شکنندهم و انقدر لوس و بغلیم که انگار پنج سالمه.یه دختر پنج ساله که میخواد همه چیز رو رها کنه و یکی مراقبش باشه و مطمئن باشه دستاش هرگز رها نمیشه.
ولی خب..الان ۳۶ سالمه و حتی نوشتنش اینجا میتونه درست و منطقی به نظر نیاد.
ولی مگه مهمه..
نچ
نیست
چون شاید بهترین روزم گذشته عزیزم..
#dailyroutineofwar #tehran #iran#تهران #ایران Load More