Posted On: October 12th 2024, 07:23 pm
با فاصله ازش وامیستم نگاش میکنم. هی نگاش میکنم. بعد حواسمو ازش پرت میکنم تا غافلگیرش کنم و دوباره ببینمش. ولی هربار که میبینمش هیچ تغییری نمیکنه. همون زن معمولی که روی معمولی بودنش، زیادی حساسه. صورتِ گردش که موهای فردارش تا روی شونه هاش میرسن. پوست کک و مک دارش و چروکهای زیر چشمش که تا بی نهایتِ صورتش خودنمایی میکنن. چشماش... نگاهش میکنم که دنبال چشماش بگردم.اون دوتا کره قهوه ای رو قایم میکنه و من نگاهم همراه نگاهش به پایین میلغزه و روی لباش فرود میاد. آخ آخ همون لبا.همون لبا که موقع عصبانیت زمین و زمان رو باهاشون بهم می دوزه.همون لبا که توی ترافیک،پشت فرمون ترانه زمزمه میکنن. همون لبا که گاهی با دندون کبودشون میکنه. اون لبا که آه از روی دلش بر میدارن.همونا که اشکای شور براش شبنم میشن. یادمه میگفت: زن معمولی همه جا هست منم یکی از اونا و من دیدمش و راست میگفت چقدر معمولی بود و چقدر معمولی بودن بهش میومد. وقتی توی خیابون عباس اباد اولین بار وسطای ماه آذر دیدمش، فهمیدم آدم معمولیا چقدر با بقیه فرق دارن.بخصوص اگر زن باشن.اونروز فهمیدم آذرماه چقدر میتونه برای یک زن سرد باشه و من چقدر میتونم با آدمی که دستاش یخ زده دلگرم بشم. بین تمام دیدنیها،خریدنیها،خوردنیها،چه انتخابهای ساده ای داشت و چه بی نقش و بی غرض میخندید و چه معصومانه سر بزیر بود. چه هنرمندانه،با یکی دوقلم لوازم آرایشی اونهمه سادگی رو به رخ همه زنهای اونجا کشیده بود و من اونروز رفته بودم سفارش کار بگیرم. وقتی بیرون زدم قلبم همراهم نبود... اعتراف میکنم که عاشق زن معمولی ماندن کار هر کسی نبود...
#نوشتن#نویسنده#زن
Load More